مقدمه:
نوشتار زیر برآنست رابطه علوم انسانی و استبداد را بررسی نماید. این بررسی از یک وجه نظر خواهد بود. به بیان دیگر خود این بررسی در حوزه علوم انسانی صورت می گیرد. در شرایط کنونی مان که دامنه سرکوب از افراد و جریانها و مطالبات گذشته و به علوم انسانی نیز رسیده است، بررسی چرایی این سرکوب خود می تواند در شناخت وضعیت موجود مثمر ثمر باشد. بسیاری از افرادی که هزینه داده اند اعم از شهادت و اسارت، از جهان پیرامون خود فهمی داشته اند و بر اساس آن فهم عمل نموده اند. همین فهم خود ریشه علوم انسانی است. رفتارهای مصدومین جریان های اخیر بسی انسانی بوده و در آزادی خارج از اجبار بازجویشان در زندان اتفاق افتاده است. بسیاری از نظریاتی که توسط اندیشمندان و متفکرین و سیاسیون محبوس، قبلا ً در زمان آزادی شان داده شده، جزء وجود خارجی شان بوده است. این یک امر عینی است. فهم فرد جزء او و حیثی هستی شناسانه دارد. حذف افراد نه تنها حذف فیزک ایشان که حذف فهم های ایشان از مسائل نیز هست . علوم انسانی ریشه در فهم ها دارد.
نوشتار زیر بیان نسبت استبداد و علوم انسانی است. ایران در تاریخ خود همواره استبداد را تجربه نموده است اما از مشروطه تا کنون آگاهی معترض به استبداد، زبانه کشیده است و هر روز دامنه آن را از عرصه فرهنگ، عقب تر رانده می شود و رسواییش را برای انسانهای بیشتری بازنمایانده می گردد. علوم انسانی در ایران در مفهوم نوآیین آن ریشه در همین آگاهی پس از مشروطه تا کنون دارد. فهم به معنایی آزاد است که مولد است و مشروطه آغازگاه تولید دانش انسانی است. چرخه تکراری علوم انسانی در ایران در دام انحطاط تاریخی آن از علم بودن به میراث باستانی تقلیل یافته بود و مدام یک سری مسائل را در پوشش هایی متفاوت عرضه می داشت. اما پس از مشروطه فهم ایرانی از انسان ایرانی گسترش یافت. با تشکیل علوم انسانی در دانشگاه، این فهم منضبط گردید و به سنت تبدیل شد. امروز علوم انسانی اگرچه درآمدی ندارد اما در مقابل استبداد به تمام قد ایستاده است و روح انسان ایرانی را نمایندگی می کند و استادان زایایش چون بشیریه و سروش و شبستری و کدیور و ... مغضوب قدرتند و در راه حقوق ملت. بررسی نسبت این دو بررسی از سویی می تواند به منزله بررسی چرایی رفتار قدرت با مردم و علوم انسانی هم باشد.
علوم انسانی:
علوم انسانی مجموعه ای از علوم است که به تدریج از فلسفه جدا شده و موضوع آن عموما ً مناسبات انسانی بوده و یا ذهنیات و مصنوعاتی ذهنی در باره امور جهان است. علوم انسانی با دو دیگر علوم متفاوت است. خصلت پرسش گری علوم انسانی نسبت به مسائل انسانی بوده و سعی آن بر کاوش در مسائلی بسیار پیچیدۀ انسانی است. موضوعات انسانی خود فی حد ذاته با موضوعات علم ریاضی و تجربی متفاوت است. مسائل انسانی حاصل تجربیات بشری می باشد و از منظری انسانی ایجاد گردیده است. مقولات انسانی مسائلی فیزیکی نیست. برای مثال موضوع تاریخ عینی به معنای که جهان پیرامون ما عینی است، نمی باشد. یا در علوم اجتماعی، اجتماع مد نظر علوم اجتماعی برداشتی از اجتماع در ذهن دانشمند علوم انسانی است. موضوع آن تنها فهمی از اجتماع در ذهن سوژه است. دانشمند علوم انسانی برداشتی خاص خود از جامعه دارد، برای همین است که جامعۀ دو دانشمند اجتماعی با هم متفاوت است. از دیگر سو نمی توان از قواعدی به مانند قواعد ِ دو دسته علوم دیگر در علوم انسانی یاد کرد.
دانشمند علوم انسانی از سویی خود جزو علوم انسانی است و از سویی دیگر خارج از آن است. از آن رو که انسان است دارای مجوعه از تجارب و موقعیت هاست که او را تبدیل به یک موضع می کند. انسان از جایگاه هستی شناسانه خاص خود و از منظر خاص خود به فهم جهان می پردازد. شناخت هر عالم انسانی متعلق به اوست. گفتمان علوم انسانی گفتمانی بین برداشتهای انسانی است که قصد دارند نزدیک به هم شوند. هر علم انسانی بر اساس نحوه نگرش اش به موضوع از هم متمایز می شود. اما می توان در موضوعی مشترک وجه نظر متفاوت را دید برای مثال خود کشی را هم روانشناسی و هم جامعه شناسی می توانند بررسی نمایند.
علوم انسانی بر اساس فهم شکل می گیرد و فهم ذاتا ً آزادانه صورت می پذیرد نمی توان به کسی گفت که اینگونه که من می گویم باید بفهمی. فرد با تجارب خود تجارب انسانی را می فهمد. فهم او برخاسته از منظری است که او دارد و نمی توان آن منظر را عوض کرد. انسان و افق فکری اش همان منظر اوست. آنچه او می گوید آغشته با منظری است که او دارد. حتی نمی توان در موضوعی فهم را سد نمود. این نسبت به علوم دیگر نیز صادق است. در جریان گالیله او دست از فهم بر نداشت یا نمی توانست دست بردارد چه، او همان فهم اش از جهان خارج بود.
استبداد:
استبداد حاکمیت یک دیدگاه بر دیدگاه های دیگر است بدون اینکه گفتگو یا اثباتی صورت گرفته باشد است. مستبد دیگری را حذف می کند، او دیگری را نمی فهمد و وارد این مجرا نمی شود که دیگری ِ انسانی را بفهمد. او اساسا ً مخالف فهم است چه، فهم مستلزم فهم ِ فهمی دیگری و به رسمیت شناختن آن است. از آن رو که استبداد همه عرصه ها را تسخیر نموده و می کوشد ساحات بشری را از آن ِ خود کند وحدت بخش است. او کثرت را در وحدت نمی خواهد و نمی بیند بلکه وحدت را بی کثرت و با حذف آن می خواهد. با حذف جان مایه انسان یا فهم اوست که می تواند هر بلایی را بر سر انسان بیاورد. خشونت مستبدین حاصل حذف فهم های ِ انسان هاست. حذف فهم انسان ها ریشه حذف انسان ها می گردد و دوباره همین باعث می شود، مستبد بر علوم انسانی بشورد زیرا علوم انسانی در بالاترین وجه فهم های انسانی و در نتیجه مقام انسان را گرامی می دارد. استبداد با زندگی انسان ها هم مخالف است. اساسا ً نباید تجاربی صورت پذیرد و نباید سبک های زندگی خاص جایز باشد زیرا فهم هایی را ایجاد می کند که مجاز نیست. به دنبال انصراف مستبد از فهم او فرهنگ خاص خود را می گستراندو به عبودیت و فرمانبرداری دامن می زند و همه چیز را به خدا متصل می داند و تبعیت از یک مقام اجرای چون رییس جمهور را تبعیت از خدا معرفی می کند. مستبد از خود به مثابه نظریه یک بت می سازد. زیرا او آن نظریه ای را ارائه می دهد که باید بی چون و چرا اطاعت شود. در حالیکه خداوند انسان را آزاد و فهیم خلق کرده است و انسان ها باید آزادانه حتی، خداوند را بندگی نمایند.
استبداد و علوم انسانی:
استبداد در مواجهه با علوم انسانی در مواجهه با دشمن خویشتن است. علوم انسانی به بررسی آن چیزی می پردازد که استبداد در پی حذف آن است: فهمیدن.
با روی ِکار آمدن مستبد، فهمیدن از رسمیت می افتد، اما به هیچ وجه از بین نمی رود چه، که فهمیدن ذات هر انسان است و نمی توان آن را حذف نمود. از این رو استبداد همواره در معرض مخالفت است. زیرا دیدگاهی از فهمیدن شانه خالی می کند به ناچار از انسانیت ِ خود منصرف می گردد و در نتیجه انسان ها با او به عنوان مانعی در تحقق خود برخورد می کنند. علوم انسانی بررسی استبداد به مثابه یک موضوع و در نتیجه، یک فرودست است و همین فرودستی، نزول استبداد از جایگاه خدایی است که برای خود ترسیم نموده است. درگیری علوم انسانی و استبداد همواره ادامه خواهد داشت و تا وقتی انسانی به مسائل خویش می اندیشد علوم انسانی ادامه خواهد داشت.
از نشانه های خفیف تر مخالفت مستبد با انسان و علوم انسانی بی اعتبار کردن آن است. بی ارجی نسبت به آن و بی رونق کردن آن در مملکت مستبدین بی داد می کند. اینکه علوم انسانی کاربردی نیست. اینکه به هیچ دردی نمی خورد همه و همه بهانه هایی است برای اینکه فهم ها را محدود کنند و کوشش در راستای علوم انسانی را متروک کنند. سرگذشت فلسفه در خاک استبدادی میهن خودمان نشانه ای از همین مساله است.
آنچنان که گفته شد دوام علوم انسانی به دوام فهم آزاد است ونمی توان جلوی آن را گرفت. علوم انسانی از زندگی تک تک سر بر می آورد و کشتن همه انسان ها کاری است ناشدنی.

