بارها شفاها و کتبا انتقاداتی به تحکیم وارد شده است اما تحکیم چون یک موجود مقدس به حیات پر اشکالش ادامه می دهد. مرده ریگ موجود به نام تحکیم نهادی مرده او فاقد وجود است چه، اگر دارای حیات بود به حل امراض خود می پرداخت امراضی که اکنون همه می توانند آن را ببینند. امراضی که اگر سال ها قبل پنهان بود و زیر نقاب قهرمان های خود پنهان شده بود. امروز در فضای قحط الرجالی اش رخ می نماید.
وقتی موجودیتی فاقد خواصی است که با آن تعریف می شود می توان در موجودیتش شک نمود. متأسفانه سیر سرگردانی دانشجویان انجمنی آنها را به نبردی درونی کشانده است، نبردی که نه ریشه در باطل بودن طرفین بلکه صحبت از اشکالاتی در بنیاد های مناسبات انجمنی دارد. هر کدام از طرفین درگیر مشیی چون هم دارند و اختلافاتشان حاصل اشتراکاتشان می باشد. وضع حاضر اوج نمایش درونه ای پوسیده است که سال ها پیش مرده بوده و امروز تنها می توان بوی آن را شنید. می توان امروز باز بوی مرگ تحکیم را شنید و خود را به نشنیدن زد.
متن حاضر ناظر بر شناسایی کاستی های کلیی است که موجودیت انجمن های اسلامی را منتفی کرده است. انجمن اسلامی و دفتر تحکیم وحدت در عین بودنش کارکرد های حقیقی خود را دیگر ندارد معدوم است. اکنون انجمن ها به جای آنکه زبان مطالبات باشند چونان مبارزانی برای هیچ همدیگر را به خیانت به خود و به آرمان که معلوم نیست اصولا چیست متهم می کنند.
اندیشه درونی انجمن های اسلامی که اکنون آن را دموکراسی تأمین می کند، در مناسبات درونی آن جاری نیست. در فقدان تشکیلات دموکراتیک انجمن ها به خواست چند فرد حرکت نموده اند. وقتی افراد دارای ایدئولوژی و مشی خاص سیاسی بودند تشکیلات از انسجام برخوردار بود و وقتی آنها فاقد اندیشه و صرفا انسانهایی هیجان زده و دردشناس بودند انجمن ها در بهترین وضعیت پاتوقی روشنفکری و در عموم اوقات محلی برای تمرین مهارت های زیرآب زنی و دورهای با سرعت بالا بوده است.
به جان هم افتادن اعضاء کنونی و سابق انجمن های اسلامی حاصل محوریت نام و عنوان به جای آرمان و هدف در تشکیلات انجمن های اسلامی است. انجمن های اسلامی پس از عبور از اسلام رسمی، اسلام روشنفکری، و سکولاریسم هیچ سنتی را در خویش برای رفع اختلافات همدیگر ندارند. تعین شورای مرکزی بعدی در شورای مرکزی قبلی نشانه ی بی اهمیتی و لا موضوعی مجمع عمومی و در نتیجه انجمن های اسلامی است. دفتر تحکیم وحدت یا شورای مرکزی اتحادیه انجمن های اسلامی به عنوان رأس و جوهر فکری و تشکیلاتی انجمن های اسلامی مصداق نابودی آن است. جزئیات خبر از کلیات می دهند. بارها شاهد بوده ایم که در جلسات حسینیه ارشاد که به اصطلاح تحکیم، دعوت کننده بوده؛ اعضاء شورای مرکزی تحکیم در مقابل در حسینیه، به بررسی شرایط جاری و دید و باز دید اعضاء می پردازند و حتی نام مدعوین را نمی دانند. بی اهمیت شدن متن و اهمیت یافتن حاشیه، نشان از حاشیه شدن و بی اهمیت و بی تاثیر شدن تحکیم دارد.
تحکیم به خود می بالد که توانسته است از پتانسیل ها و حضور اعتراضی دانشجویان را نشان دهد. او در میان از خود چیزی نداشته است بلکه تنها چونان یک آینه عمل کرده است. انجمن های اسلامی هیچ عملکردی در درون تشکیلات نداشته اند. حرفهای زنانه کنونی تنها می تواندانعکاسی باشد از عدم انجمن های اسلامی و دفتر تحکیم وحدت.
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در یکشنبه 1387/04/16 ساعت 10:25 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت
در حالی که دولت احمدی نژاد اصولگرایان را به شک انداخته است و احتمال مطرح شدن دیگر کاندیداهای اصولگرا می رود، اصلاحطلبان از یک گزینه قوی به یک گزینه محتمل و غیر متفاوت با رقیب افول کرده اند. پس از 4 سال از دوران خاتمی امروز تفاوت های اصولگرایان و اصلاحطلبان رنگ باخته است. دوقطبی دوران دوم خرداد پایان یافته و در درون اصلاحطلبان نیز مرز بندی های خود ساخته ای نیز دیده می شود.تکثر به گون ای است که دیگر نمی توان از اصلاحطلبان به عنوان یک اردوگاه متحد یاد کرد.
این وضع جدید اصلاحطلبان آنها را با چالشی اساسی مواجه خواهد نمود. چرا که گزینه ای مانند شهردار – سردار قالیباف خواهد توانست با کارنامه ای روشن نما در مقابل 8 سال خاطره ی دوران خاتمی مطرح گردد. با موفقیت ها و نا کامی هایش در مقابل قالیباف که با همکاری های به عمل آمده توانسته است تهران را بچرخاند و با عرضه اندام در مقابل احمدی نژاد آبرویی بخرد. قدرتمند شدن قالیباف را می توان در تعطیل شدن روزنامه اش( با شعار تهران امروز در اندیشه ی ایران فردا که احتمالا ترجمه می شد به شهردار تهران در اندیشه ی ریاست جمهوری ایران) دید.
اصلاح طلبان در فقدان رسانه ی ارتباطی با مردم تبدیل به گزینه ای عادی شده اند. گزینه ای که در حافظه ی مردم تنها در صورتی می تواند درخشان بنماید که با دوران احمدی نژاد مقایسه شود. این مقایسه مستلزم بسیج نیروهای اصلاحطلب و نزدیکی به نخبگان جامعه است. نیروهایی که در جامعه پخش شده صدای اصلاحات را مکررا به فریاد به گوش مردم برسانند. در فقدان رسانه اصلاحطلبان نیاز به نیروهایی در جامعه دارند نیروهایی که بتوانند از مخاطب قرار بگیرند. البته مخاطب قراد دادن مستلزم مخاطب قرار گرفتن است و اصلاحطلبان باید بتوانند خود را نیز مخاطب قرار دهند. دانشجویان به عنوان حلقه ی واسط بین اصلاح طلبان و عموم مردم ایران می توانند جای خالی رسانه را پر نموده و به آگاه نمودن ملت بپردازند.
اقناع دانشجویان به عنوان نیروهای مترقی و پیشرو در تاریخ ایران که در دوم خرداد 76 نیزتأثیر خود را نشان داده بودند می تواند خون تازه ای به تاریخ ایران بدواند. از این رو اصلاحطلبان مجبورند در فقدان رسانه به شیوه ای سنتی و اتفاقا تاثیر گذار تر دست به دامن دانشجویان شوند. چرا که در اکتفا به دستاورد های منفی دولت وقت، تنها خود را در سطح انتخابات اخیر مجلس گزینه ای مستضعف نشان خواهند داد. چون از سویی با محذورات قانونی و فقدان نظارت روبرو خواهد شد و از سویی چون گزینه ای عادی به رقابت خواهد پرداخت. پیروزی در انتخابات پیش روی ریاست جمهوری مستلزم این ارتباط گیری است. ارتباط گیری با دانشجویان ارتباط گیری با جامعه است. اکتفا به شاخه های دانشجویی کاری را پیش نخواهد برد. رقابت انتخابات آینده در شرایط نا برابر فعلی محتاج حماسه ای چون دوم خرداد است که تنها با نیروهایی چون دوم خرداد تکرار شدنی است.
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در یکشنبه 1387/04/02 ساعت 19:54 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت
واقعیت روندی بالفعل دارد. تاریخ همواره دارای فعلیتی است و تغییر آن منوط به فعلیتی در خود تاریخ می باشد. واقعیت موجود به مثابه نهاد و واقعیت جزئی و متشخص است. در این وضع، وضعیت تاریخ به مثابه شخص، نمی توان تغییری کلی انجام داد. روند تا امروز یا تاریخ به مثابه شخص واحد است از این رو تغییر «آن» معنا ندارد بلکه تغییر «در آن» معنا می یابد.
واقعیت به مثابه یک جزء فربه نیازمند تغییر جزئی است. زیرا تغییر کلی امر جزئی معنا ندارد. تغییر در واقعیت تغییر در قامت نهاد مطابق با واقعیت است. تغییری که ممکن است نتیجه دهد. تغییری که تغییر وافعیت است اگر چه ممکن است تحقق یابد نتیجه یافتنش ممتنع است.
تغییر مدعی تغییر کلیت اگر چه صورت می گیرد اما واقعیت روند و حرکت خود را ادامه می دهد. این گونه نیست که واقعیت تغییر کند بلکه واقعیت مسیر خود را تغییر می دهد. تغییرات مدعی تغییر کلیت در نهایت به مثابه یک رویداد جزئی باقی می مانند.
واقعیت را نمی توان ارزشگذاری اخلاقی نمود هر چند وقایع جزئی یا واقعیت ها را می توان مورد قضاوت قرار داد و در نهایت در اصلاح آنان عمل نمود. اما از سویی دیگر واقعیت به مثابه یک کل وقایع موجود را استمرار می دهد. از این رو اگر چه واقعیت یا روند حاکم تغییر نمی یابد بدون تغییرات جزئی واقعیت های کوچک و سنت حاکم موجود بی تغییر می ماند، از این رو اگر چه نمی توان واقعیتی دیگر پدید آورد و اگر چه نمی توان همه چیز را تغییر داد و دنیایی دیگر بر آورد اما می توان با تغییر وقایع کوچک و ایجاد نهاد ها و قوانین مسیر واقعیت را تغییر داد.
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در جمعه 1387/03/31 ساعت 15:48 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت
آفتاب- میثم قهوهچیان: وضع سبكهای زندگی در ایران قرینهای برای تحول و تغییر است. تغییر قضاوتها و رواداریهای نو در صحن عرصهعمومی، نشانهای از تغییر پارهای باورهای سنتی است. گویی سبكهای زندگی جدید خبر از مدرنیزاسیون اجتماعی می دهد. اما سخن از این است، مدرنیزاسیون اجتماعی چگونه پیش میرود؟ آیا این روند خودآگاه است و یا ناخودآگاه؟ همچنین مدرنیزاسیون اجتماعی چه جایگاهی در سیر تجدد ایرانی دارد؟
به نظر میرسد این وضع جدید در اجتماع ایران تغییری ناخودآگاه است و هنوز مانده است تا به خودآگاهی برسد. اما همین روند در آگاهی سنتی تاثیر گذار است و از همین روست که توسط خودآگاه سنتی محدود میشود.
آن كس كه به دنبال سبكی دیگر در زندگی به غیر سبك سنتی است اغلب بسی غریزی و بر اساس تبلیغات بازار و مد یا بر اساس نیازهای انسانی یك انسان مدرن عمل میكند. اما آنكس كه به دنبال محدودسازی اوست میداند كه او در حال شكستن وضع قدیم است.
انسان امروز با گسترش ارتباطات و نیز با پیچیده شدن مناسبات شهری تنها راه سنتی ماندن یا چون اجداد زیستن را ندارد، او سبكهای جدیدی را بر میگزیند و در این انتخابهاست که اجتماع ایرانی مدرن میگردد و مدرنیزاسیون اجتماعی پیش میرود.
تنوع در سبكهای زندگی تحولی در ناخودآگاه جمعی است. هر چند این لزوما مقدم ِ تالی مدرنیته نمیباشد اما اگر این تغییر پشت بند خود تغییر در آگاهی و فرهنگ را داشته باشد میتواند به مدرن بودن انسان ایرانی نیز بیانجامد. گسترش سبك های جدید در سراسر اقلیم جغرافیایی مان خبر از گسترش ایده های نو می دهد. هر چند میزان گسترش ایدههای نو به اندازهی قرینهاش قابل اندازهگیری نباشد. میتوان تنوع سبكهای زندگی و نیز تغییرات فربه را در مناسبات اجتماعی دید اما هنوز یك شهروند فعال سیاسی و یا مناسبات مدرن و عقلانی را نمی توان به همان راحتی مشاهده كرد.
اعتدال و رواداری بین مردم در ایران و گسترش آن، خاك پاكی است كه هم ریشه در سنت اسلامی دارد و هم زمینه ساز مدرنیتهِی تاریخی است. رواداری اجتماعی در بین مردم را میتوان در تساهل والدین نسبت به انتخاب های جدید فرزندان ملاحظه نمود. والدین روادار، روادید عبور از وضع اجتماعی كهنه به نو را بیآنكه خود و فرزندانشان آگاه باشند صادر میكنند. نیز از سویی پذیرش دیگرگون بودن در اجتماع، آیندهای كم تنشتر را زمینهساز میشود. با پذیرش زندگی متفاوت امكان پذیرش انسان متفاوت و دنیای متفاوت فراهم میگردد و با این امكان میتوان پلورالیسم فرهنگی و به تبع سیاسی را كه از مقومات دموكراسی است، شاهد بود.
از سویی دیگر این وضع، یعنی مدرنیزاسیون اجتماعی، میتواند پیامدهای منفی هم داشته باشد و به تنش و بحران بیانجامد چه، تا حدی نیز انجامیده است.
از سویی ریشهداری اخلاق در سنت با تغییر ناخودآگاه به وضعیت نویی كه اخلاق در آن ریشه ندارد، بنیان اخلاق را سست می كند. اخلاق سنتی اگرچه ممكن است نقدهایی داشته باشد، اما بی تردید اخلاق است. وقتی ناخودآگاه اجتماع، مدرن میشود، سنت كه خاك اخلاق در آن ریشه دوانده است به دور ریخته می شود در نتیجه امكان بی بند و باری اخلاقی بالا می رود و نیز بحران در ساحت اخلاقی روی میدهد. دیگر به راحتی نمیتوان گفت فعلی اخلاقی است یا نه؟
از سویی دیگر با انقطاع از سنت به عنوان اندیشهی محوری و فیصله بخش، اندیشهای چكش نمیخورد و موضوع تغییر یا همان اندیشهی سنتی از بین میرود در نتیجه میبینیم كه این تنها اجتماع است كه لباس جدیدی پوشیده و روح یا اندیشه ای جدید در كالبد ملت دمیده نمیشود.
به هر حال سبك های جدید در حال گسترش است و در این میان لحاظ این مسئله به عنوان "یك مسئله"، می تواند آن را تحلیل نموده و در تحلیل كلیتر لحاظ نماید. مسئله در مثبت و یا منفی دیدن ِ صرف این وضع نیست بلكه در دیدن آن به عنوان یك واقعیت است.
مدرنیزاسیون اجتماعی شمولی همهگیر دارد، چه آنكس را كه سبك نو را انتخاب كرده، چه آنكس كه سبك سنتی را انتخاب می كند و چه آنانی كه دست به تلفیق بین نو و كهنه می زنند را شامل میشود. چرا كه در وضع نو، انتخاب قدیم حتی، انتخاب دیگری است. انتخاب قدیم است ونه ادامه ی آن لذا سبكهای نو زندگی نه خود بلكه همه را دستخوش وضعیتی جدید كرده است.
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در چهارشنبه 1387/03/08 ساعت 17:0 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت
ما از سویی فانی هستیم و روزها ما را ره به تباهی و نیستی می نماید. زندگی دنیایی در گذر است و این «من» میرنده. از این حیث انسان عدم را در پس زمینه خود می یابد. او با زاده شدن در عدم می افتد عدمی که روزی او را در بر می گیرد. آگاهی از این وضع اوج غم و نا تواني است. انسان اين زاينده آگاهي و اين يدك كشنده خود در عدم فرو مي رود و اين فرو رفتن گويي تدريجي و هميشگي است. از سويي ديگر انسان خدا را مي يابد(اگر بيابد) خدا نه به عنوان كمال عصمت و اوج اخلاق آنچنان كه كانت خدا را فرضي اخلاقي در ميان مي آورد بلكه به عنوان موجودي عيني و متافيزيكي پس زمينه عدم را موقتي مي كند. خدا وجود را اعطا كرده است و او از آن رو كه وجود مطلق است خاستگاه ماست. ما را فناي دنيا، در بي خبري از خانه وجوديمان است كه مي ربايد. به نظرم اين بي خانماني الحادي ما را با وجود غريبه مي كند. افسرده مي كند از خويش به درمان مي كند و در مرگ دائما فرو مي برد. و چه زيباست آن جايي كه خدا مي فرمايد كه او سرپرست ايمان آورندگان است و آنها را از تاريكی به نور خارج مي كند. آري اگر چه ما انسانيم اما مخلوق. انسان اصالت من و بي خداي الحادي تنها بايد بسوزد و بسازد تا بميرد. خانه ی او تنها عاریتی در عدم است. فناي انسان با ايمان بخدا بقا مي شود. و البته اين فناپذيري مادي و اين جهاني اوست كه او را مضطرب مي كند. مومن اگرچه در حال اضطراب است مي داند كه خانه دارد. او خانه را مي خواهد و همين خواستن خانه و بقا او را از تباهي مي رهاند.
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در سه شنبه 1387/02/03 ساعت 0:23 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت
فيلم پرسپوليس داستان زندگي مرجان ساتراپي است از افكنده شدن و كنده شدن از ايران.
داستان كارتون سينمايي از اين قرار است كه مرجان در خانواده ماركسيست اواخر سلطنت پهلوي را تجربه مي كند و از چشمان خانواده، ايران اوايل انقلاب را مي بيند تا اينكه در تناقض بين خانواده و بيرون آن نتواند در ايران بماند و پدر و مادرش براي اينكه اعدام نشود! و يا آزادي را تجربه كند مرجان را عازم اروپا مي كنند. مرجان از اروپا فريب خورده بر مي گردد. اروپا نه برايش خطه ي آزادي كه خطه ي بي بند و باري مي شود. او از غرب سر شكسته باز مي گردد تنها به خاطر اينكه از اينجا كوله باري از نتواستن و انفعال برده است. نتوانستن هايي كه آنجا هم توانستن مي شود و از مرز افراط مي گذرد تا جنازه اش به ايران باز گردد. مرجان نه در ايران توانست با جامعه تطبيق يابد نه در اروپا و در هر دو صرفا نتوانست زندگيي انساني داشته باشد. اما در ايران چيزي در طول ساليان تغيير نكرده است و هنوز به اصطلاح دهه ي شصت است. مرجان دوباره تنگش مي شود و نتوانستن ها دوباره به سراغش مي آيد. او طلاق مي گيرد. چه ازدواج او نيز صرفا براي توانستن و كسب آزادي اجتماعي بود. مرجان كه باز سرش به سنگ واقعيت خورده است باز مي گردد تا داستان ايران و خانواده اش را بگويد داستان ايران از زبان يك ماركسيست منفعل. و شايد همين روايت از نتوانستن ها تنها توان انساني مرجان و مرجان ها باشد.
داستان مرجان اگرچه سعي دارد تا ايران را گزارش دهد و كاستي هاي موجود را، بيشتر داستان مرجان در ايران و يا در تهران است. او ايران را تهران و تهران را خود و تفريحات خود و خانواده اش ديده است. روايت مرجان روايت همه داني است. مرجان كه روايت مملو از سيگار مشروب خود را تعريف مي كند تنها نتوانسته است خوش بگذراند. تجربه اي كه هر ايراني كما بيش در فقدان تفريح و ممنوعيت هاي موجود دارد چه شده است كه اين مبارز سياسي خرد مي شود و اين طور بر او گران مي آيد. آيا داستان مرجان داستان ماست و يا تنها داستان مرجان؟
به نظر مي رسد تقليل ايران به خفقان اجتماعي و بيان مشكلات در قالب صرف آزادي پارتي و سيگار و مشروب ظلم به مطالبات و مشكلات تاريخي ايران و عدم درك واقعيات موجود است. جوانان ايراني البته طبق تجربه من در دهه 70 و 80 به مطالبات اجتماعي خود مي رسند البته با اندكي پنهان كاري. ايرانيان امروز به انواع تفريحات با اندي هزينه دست مي يازند و شور زندگي در خود دارند عاشق مي شوند و از سد هاي از پيش ديده مي گذرند.(براي مثال استفاده از ماهواره آنقدر عمومی و سهل است كه تبليغات هاي كالا شماره تلفن دفتر تهران و ايران را هم براي خريد به ايرانيان داخل اعلام نموده و بازار خود را در ايران هم مي جويند) در ايران زندگي و لذت به سبك ايراني جريان دارد. مشكل نه در نتوانستن بلكه در چگونه بيان كردن و تطبیق یافتن است.
وقتي از جامعه منتزع و كنده شوي نمي تواني در آن بگنجي و محدوديت هاي موجود را نه واقعيت كه فحش تلقي مي كني. در افراط هاي اجتماعي و محدوديت زندگي انساني در ايران شكي نيست اما اين مشكلي عمومي است و ريشه در اعماق تاريخ دارد و نه در بيست سال اخير. ايران كي روي آرامش را ديده است. به نظر مي رسد مرجان ارزشهاي ايراني را نديده است. جواناني كه در دل اميد دارند و در دانشگاه و حوزه ي عمومي به دنبال تغيير يا اصلاح اند. صبري كه نه براي كسب الكل و سيگار و پارتي كه براي آزادي و مردمسالاري صبري جميل است و بي عقده. در اين راه گاه با خاتمي همراه مي شود گاه راي نمي دهد و گاه اعتراض مي كند( و يا اينها را توام در خود دارد) اما همواره اميد وار و صبور است و معتدل. و روایت مرجان روایت خویش است در عصمتی کودکانه و در جایی که نمی تواند باشد.
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در چهارشنبه 1387/01/28 ساعت 15:21 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت
فلسفه را جویندگان نتیجه ی عینی، امری بی فایده می دانند چرا که از طالس تا کنون هیچگاه فلسفه پیشرفتی نداشته است. اما از منظر عمل گرایانه فلسفه آشفته تر می نماید. اگر بخواهیم موضوع خاصی و نتیجه ای معطوف به عمل را برای فلسفه مشخص کنیم فلسفه را نفی کرده ایم چون هر موضوعی را مطرح نماییم پاره ای از فلسفه ها را در بر نخواهد گرفت و اگر موضوع خاصی را عنوان نکنیم فلسفه امری مبهم و چه بسا بی فایده و لفاظی بی معنی تلقی خواهد شد.
ما در مواجهه با فلسفه در وهله ی نخست با یک فلسفه ی خاص مواجه می شویم برای مثال با با نظر آکویناس در باره عقل یا با نظر کانت در باره فاهمه بشر رو در رو می گردیم. فلسفه ی خاص خود را محدود به خود کرده است در این معنا یک فلسفه خاص دارای موضوعی اصلی و موضوعاتی فرعی می تواند باشداما مواجهه با فلسفه در معنایی کلی نیازمند آن است تا از موضوع خاص داشتن فلسفه صرف نظر نماییم.
فلسفه دارای یک موضوع خاص مثل وجود یا مطلق یا جامعه نیست. به بیانی دیگر یک چیز خاص یا جوهر خاص موضوع فلسفه نیست. فلسفه از سویی بی موضوع است. چونان یک رویکرد به پدیداری یا نا پدیداری.
می توان گفت فلسفه جنسی عام تر از خود ندارد. کیفی نفسانی است لهذا اگر چه نحوه ای از وجود است هم شامل فلسفه تحلیلی و هم فلسفه ارسطویی می شود. از آن رو که تعریفی ندارد نمی توان چیستی واحدی یا ماهیت واحدی را برای آن جست در بیانی ارسطویی باید فلسفه را از قبیل عرض در معنایی کلی دانست و نه جوهر. فلسفه جنس الاجناس مصادیق خود است.
فلسفه پرسش از موضوعی است در نحوی کلی لذا با علم متمایز می شود و نتیجه ای خاص نمی دهد. در فلسفه ای خاص بودن در فلسفه بودن است اما فلسفه ی خاص از تعریف فلسفه ناتوان است. شاید فلسفه را مارکس شناخته است که شناخت جهان است اما به غلط خواسته است آن را برای تغییر جهان بدل نماید.
در پایان این جویندگان نتیجه ی عینی بوده اند که بارها جهنم های زمینی ساخته اند و در این راه فلسفه را در حد وسیله فرو آورده اند. جویندگان نتیجه ی عینی از صرف فلسفه گریزان اند و این خود شرافتی برای فلسفه است تا از ساحت جهنم سازان به دور باشد و رویکرد و حالتی را برای شناخت بی غرض و کلی ایجاد نماید. از غایت پرسیدش برای رسیدن نابود کردنش است و از همین روست که کانت می گوید فلسفه تعلیم اندیشدن است و نه تعلیم اندیشه ها.
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در یکشنبه 1386/12/12 ساعت 13:1 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت
۱.در فایده باوری اخلاقی مرجح اخلاقی امری درونی، فردی و حسی گرفته شده است. لذا نمی توان عمل اخلاقی را توصیه کرد چرا که نمی توان مرجح ذاتا فردی را به دیگری پیشنهاد داد. در این وضع ما با امتناع توصیه اخلاقی، و به تبع داوری اخلاقی مواجهیم.
۲.از سویی حس ضروری است و لذت که بر پایه ی حس قرار دارد ضروری است. پس فایده گرایی امری ضروری است(بنا بر ادعای فایده باوران). در این وضع فعل با از دست دادن اصل آزادی نمی تواند اخلاقی باشد. پس با ابتناء فعل به فایده گرایی فعل ضروری و در نتیجه غیر اخلاقی است. فعل فایده باورانه به لحاظ عقلی غیر اخلاقی است.
۳.عده ای از فایده باوران مفهوم عقل را به میان آورده اند و کوشیده اند که از جبر حس فراتر روند در این صورت مراد از لذت امر بر آمده از حس نیست. در چنینانی چون اپیکوریان آینده اندیشی اضافه می گردد(البته فلسفه ی اپیکوری خود بر فیزیک دموکریتی بنیان دارد که شباهت هایی به بنیان معرفتی فایده باوران کنونی در آن دیده می شود). پاره ای از حس اندیشان چون راسل نیز با اعتراف به جبر حافظه، کل شئون انسانی را با طرحی ماتریالیستی به حس مرجوع نموده اند که ایشان دین را خرافه دانسته و تنها سعادت را ارزشهای خاص دانسته اند.
*
به نظر می رسد در فایده باوری که در شکل جدیدش بر پوزیتیویسم و نو پوزیتیویسم بنیان دارد، با حذف دین و فلسفه و عقل، راه ترویج دیکتاتوری سعادت یگانه، که در لذت جسمی نشان داده می شود، هموار می گردد. اما آیا فایده باوری برای توجیه و نفسیر انسان، و برون شد از وضع اسف بار کنونی، کافی است؟!
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در سه شنبه 1386/10/04 ساعت 9:59 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت

مقدمه: 16 آذر روز دانشجو خوانده شده است روزي كه شاهنشاهيان قلب سه دانشجو را نشانه گرفتند تا پس از آن با تبديل ايشان در افواه دانشجويي به سه آذر اهورايي، جنبش دانشجويي را در سمبل هاي خود به موجودي مجرد تبديل نمايند.
***
دانشگاه در ايران علم توليد نكرد. علم نه به معناي آنچه غايتش تكنيك باشد بلكه علم به معناي درك واقعي از جامعه و تاريخ ايران. اگر چه دانشجويان فعال ايراني تواستند سهمي عمده در لرزاندن پايه هاي رژيمي داشته باشند اما تاريخ و تحليل انقلاب به دست توصيف گران خارجي نگاشته شد. دانشجويان فعال ما با ديدگاهي مهندسانه و عمل گرايانه به برخورد و مواجهه با جهان پيرامون خود رفتند و امروز نيز مي روند.
***
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در پنجشنبه 1386/09/15 ساعت 20:45 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت

در فلسفه ي اسلامي علم و عالم و معلوم (بالذات) يك چيز است، با هم متحدند. از اين رو تعرض به علم مي تواند تعرض به دو ديگر باشد. از اتحاد علم و عالم و معلوم مي توان احترام به اين سه را گرفت.عالم از معلوم جدا نيست چنانچه در سوبژكتيويته اتفاق مي افتد. در سوبژكتيويته سوبژه از ابژه جداست. در اين پارادايم به سختي مي توان وجود ديگري را اثبات كرد. با قبول اتحاد علم، عالم و معلوم مي توان نتيجه گرفت كه حرمت يك از اين دو حرمت ديگري است. از اين رو طبيعت انسان و علم اموري محترم اند و احترامشان از اتحاد علم و عالم و معلوم نتيجه گرفته شده است.
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در شنبه 1386/09/03 ساعت 15:26 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت

در حکومت هابز وضع طبیعی حل نمی شود. (در توضییح وضع طبیعی:هابز می گوید انسانها به جان هم می افتند و صلحی نیست این وضع طبیعی است یا وضعی که حکومت هنوز نیست.) زیرا جنگ بین همگان به جنگ بین حاکم با همگان تبدیل می شود. زیرا ضابطه ای برای کنترل حاکم وجود ندارد. و اصلا در فلسفه هابز قرار داد بین حاکم و محکومان نیست بلکه بین محکومان است. شاید به جا باشد واژه توافق را به جای قرار داد به کار برد. چه، اصلا در فلسفه هابز قراردادی به معنای انتخاب حاکم صورت نمی گیرد یا اگر چنین فضی متصور باشد هیچ ترجیحی بر وضعی که در آن حاکم به زور و تغلب بساط خودکامگی نهاده باشد نیست و و گشودن این بساط بنا بر انسانشناسی هابز ضروری است.
هابز از تحلیل پیشین خود حاکمیت انفعالات بر رفتار انسان و اینکه اختیار جز زنجیر آخر این امیال است به حاکمیت وضع طبیعی یا وضع جنگ می رسد. او سرشت انسان را منجر به وضع طبیعی که همان حالت جنگ انسان هاست می رسد. او قصد دارد با طرح حکومت از این وضع خارج شود اما آیا به راستی می تواند با طرح حکومتی که هیچ ضابطه ای و کنترلی بر روی او نیست و حتی هیچ قراردادی بین محکومین با و بسته نشده است و اصلا مشروعیت حکومت بلا موضوع است به خروج از جبر سرشت انسان بپردازد؟ در حكومت هابزي انسان ها با هم توافقي ندارند تا حكومتي را انتخاب كنند. بلكه آنها با هم توافق مي نمايند يا قرارداد مي بندند كه بر حكومت گردن نهند. شما وقتي مي توانيد از حكومت نافرماني كنيد كه بخواهد شما را بكشد و شما در جايي آزاديد كه در آنجا حكومت قانوني وضع نكرده باشد.
با پیش فرض هابز انسان ها سرشت واحدی دارند که آنها را به جنگ می کشاند چه تضمینی هست (در واقع در فلسفه ی هابز تضمینی نیست) که حاکم که لاجرم انسان بوده تحت تاثیر انفعالات خود است بتواند امنیت حاکم کند یا متحیر العقول تر خود از سرشت خویش که فردی است بوالهوس خارج شود؟! آیا توافق همگان به قدرتمند شدن یک فرد ( یا گردن نهادن به شمشیرتيز يك حاکم مثلا تموچین) که او نیز معلول و متاثر از انفعالات و احساسات خود (و به واقع مجبور به پیروی از هوس های خود است و دست خودش نیست که اینگونه نباشد) است بر ضد همگان و بازی از پیش باخته همگان غیر حکومتی نیست؟ در فلسفه ي هابز مهم نيست كه لوياتان يا غول بي شاخ و دم حكومت با زور حاكم شده باشد، با رفراندوم سر كار آمده باشد يا با بمب هسته اي حاكيمت را اخذ كرده باشد. مهم اين است كه هست و مردم لاجرم توافق دارند كه او باشد تا در چنبره اش مشق اطاعت و صلح ِ ممتنع كنند.
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در یکشنبه 1386/08/27 ساعت 19:23 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت
در فلسفه ي اسلامي يا تقرير علامه طباطبايي از آن، سه چيز بي نياز از اثبات پذيرفته شده است. وجود، خود فرد و امكان شناخت جهان. در حالي كه براي مثال دكارت وجود خود را اثبات مي كند و با اثبات خداست كه مي توان جهان خارج را اثبات كرده و شناخت. اين مسأله در همه ي فلسفه ها بديهي نيست، مثل دكارت، يا در پاره اي از فلسفه ها رد مي شود مثلا در نظر گرگياس يا در پاره اي فلسفه ها اثبات ناپذير بوده و به ادراك تقليل مي يابد مثلا در نزد باركلي و هيوم.
با فرض وجود من، جهان و امكان علم و فلسفه ي اسلامي فلسفه اي است كه پس از بديهي گرفتن اين امور آغاز مي شود و در مقابل شكاكان يا در مقابل فرض هايي مانند ديو پليد دكارت جوابي فلسفي ارائه نخواهد كرد
دليل بديهي بودن امور سه گانه عمل بر اساس آنها گرفته شده است. در حالي كه پرسش از وجود خود نشانه ي اين است كه اين مسئله مسئله اي فلسفي است و بديهي گرفتن آن طفره رفتن از دادن جوابي فلسفي است.
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در شنبه 1386/08/19 ساعت 11:54 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت
مطلبی را در دوران بی وبلاگی به وبلاگ گاهی برای آگاهی فرستاده بودم. که دوباره در این وبلاگ می گذارم.
مقدمه
الف.نوشتار حاضر طرحي از فضاي جديد در جنبش دانشجويي است. اين طرح مبتني است برمرگ و فروپاشي از درون انجمن اسلامي دانشجويان.
ب.اين نوشتار تفسيري از واقعيت است لذا بر مبناي نوشتار حاضر آنچه موسوم به انجمن اسلامي و دفتر تحكيم است موضوعيت اصلي خود را از دست داده است و نهاد ي به اين اسم مرده ريگي است پس مانده از فضاي قبلي يا انجمني.
ج.مرگ انجمن هاي اسلامي به معناي مرگ جنبش دانشجويي نيست.
1.نبود سنت فكري و امتناع شكل گيري آن در انجمن اسلامي دانشجويان
مراد از سنت فكري، آيين و ايده اي است تبيين گرتشكيلات. حجيت اين ايده از گذشته ي تشكيلاتي به ارث رسيده باشد. پس از دوم خرداد به تدريج انجمن هاي اسلامي از سنت فكري خود وداع كردند و سنت هاي فكري مختلفي امكان حضور در آن را يافتند. اين اتفاقي بود كه افتاد. پس ضروري بود. البته بودند اقليتي كه ميراث از انجمن برده بودند. اين اقليت در برخي از دانشگاه ها فعال شده و انجمني را از اكثريت جدا نمودند. و يا به طور منفعل تن به اين سنت از دست نهادگي دادند. طرح عبور از خاتمي و جدال بر سر امكان روشنفكري ديني (در دوره اي) از نشانه هاي اين سنت از دست دادگي بودند. ورود نگاه برانداز و انقلابي در كنار جريان دانشگاه محور ( به اين معنا)، و رفتن به سمت رفراندوم و نافرماني مدني از تبعات هژموني اين جريان بود. ورود جريان عدالت محور در كنار جريان آزادي محور، طرح اساس اجتماعي در كنار طرح اساس سياسي، حضور كماكان جريان قائل به دين در كنار جريان سكولار از وجوه استحاله ي هويتي انجمن ها بود. استحاله ي انجمن ها يك شوخي نبود بلكه واقعيتي بود كه از عمق انجمن را مي ميراند و ديگر چيزي به نام انجمن را باقي نمي گذاشت. كمتر مي شد يافت دانشجويي را كه با دغدغه ي قبلي وارد آن شده باشد. اسلام سياسي(در هر معنايي) از انجمن رخت بر بسته بود. ادعا اين است كه اين استحاله واجب بود و نمي شد دوباره انجمني را با سنت فكري دهه 40 ، 50 ويا حتي دهه 60 را احياء كرد. انجمن روح خود را از دست داده بود. جسم زنده ي انجمن مسكن ارواح بي خانماني گشته بود كه جسمي نمي يافتند. ضرورت سيال بودن ماهيت ديگر كار دست وجود انجمن داده بود. در جدايي از روح اين تن مردهي انجمن ها بود.
2.آيا مي شود از دموكراسي خواهي به عنوان سنت جديد انجمن ها نام برد؟
براي تقليل ذهني درد مرگ انجمن، حاضرين در انجمن براي بستن هم به يكديگر و به انجمن، دموكراسي را به عنوان سنت فكري خود برگزيدند. اما دموكراسي خواهي خارج از يك سنت فكري توجيه گر بي معنا و ميوه اي بي درخت شبيه بود تا درختي با ميوه. هيچ يك از طيف هاي معارض خود را مخالف دموكراسي نمي دانست. دموكراسي خود ذهني ضروري بود تا پادزهري كه نمايانده مي شد.
يعني دموكراسي از درون سنت فكري انجمن نجوشيده بود بلكه از بيرون انجمن جاي سنت نشسته بود. در فقدان سنت فكري تشكيلاتي اين عقايداكثريت بود كه عمل ميكرد و انجمن صحنه ي جنگ افراد شد. چون اين تبار انجمن نبود كه حكم كند بلكه اين حاضرين در انجمن بودند كه حكم مي كردند. در همين راستا حذف جريان عدالت محور( هر چند اين جرياتن به غايت ماكياوليستي هم بود) نشن دهندهي عمق بي سنتي ايشان بود.
انجمن ها خيال مي كردند حق چپ ها هم مي توانند باشند حال با عيني شدن تباين با ايشان محترمانه ايشان تصفيه كردند آنهم به خاطر مغايرت با دموكراسي و نه انجمني نبودن.(به واقع حذف كنندگان هم انجمني نبودند) ديگر هيچ جريان عدالت محوري نمي توانست در راس مجموعه باشد. توگويي عدالت محوري جايي در دموكراسي اكثريت ندارد.
۳.مرگ سنت، مرگ تشكيلات
آري اين مرگ سنت بود كه مرگ تشكيلات را فرآورد و ميراث جسمي بي روح بود. جسمي كه توان را ه رفتن را در هياهوي ادعاي مالكيت از دست داده و تمام هم و غمش ارئه طرحي نو بود تا بمانند.
مرگ سنت مرگ تشكيلات را نتيجه داده است باز شناسي بحران ها در واقع نشان دهند ه قرائن وفات تشكيلات است و نمي تواند حل شود چون تشكيلاتي باقي نمانده است. آنچه باقي مانده است عارت از ملغمه اي كه خبر از مرام ندارد و خود را انجمن مي پندارد و در عين حال خود را دموكراسي.
موخره:
اين نوشتار كوتاه تنها تفسيري مي تواند باشد فراروي موافقين حيات انجمن كه حداقل با دفاع از خود و نشان دادن سنت فكري عيني(ونه ذهني) نقض شود.
نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در چهارشنبه 1386/08/16 ساعت 23:3 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت
درباره وبلاگ

میاندوآبی (قوشاچاي هم خوانده مي شود)هستم. شهری بین دو رود زرینه رود (جيغاتی) و سیمینه رود (تاتائو) در استان آذربایجان غربی. در پاییز 61 در تبریز اولین بار چشم هایم را گشودم اما چیزی از آن موقع به یاد ندارم فقط شنیده ام و در شناسنامه ام نوشته اند که این طور بود. نامم را به عاریه از میثم تمار یار علی (ع) گرفتند. بچه که بودم زیاد حرف می زدم و بسیار پر چانه بودم. مفتخرم که تا امروز این خصیصه را حفظ کرده ام.
اندیشیدن رکن شریف انسان است. و اندیشیدن به تنهایی معنایی انسانی نمی یابد. حرکتی دیگر کوششی برای اندیشیدن است اما اندیشیدن به نحوی دیگر. به نحوی اندیشمندانه تر. تا رکن شریف را ارجی نهم و با در معرض نقد قرار دادن اندیشه هایم به اصلاح خویش بپردازم.
فلسفه خوانده ام اما در دوران دانشگاه یک پایم در سیاست بود. نمی دانم هنوز که من موجودی سیاسی بودم یا سیاست زده. مرده ریگی از دوران شور سیاسی. اما می دانم که وجه نظرم عوض شد و این تعویض وبلاگ نشانه ی تعویض رویکرد نیز می باشد. اگر چه فلسفه خواندن برای مدرک گرفتن به سر انجام رسید و ما دانشگاه علامه را ترک گفتیم اما فلسفه معنای خود را نه در مدرک که در فلسفیدن می یابد. بیشتر از هر چیزی این فلسفیدن است که مرا به خود جلب می کند. و حرکتی دیگر حرکت به سوی فلسفیدن است. از این رو در بخش انتقادات و تحلیلات اگر مطلبی غیر فلسفی ملاحظه شد این از آن روست که موضوع فلسفه تنها معقولات و انتزاعیات نیست. خواهم کوشید بیشتر به فلسفه به معنای آکادمیک و کلاسیک بپردازم (تاجایی که بتوانم و شایسته اش باشم) و سیاه مشق هایم بیشتر بر این اساس نوشته شوند اما پرداختن به سایر موضوعات با متد فلسفی و انتزاعی خواهد بود ان شا الله.
اجازه بدهید شعر عنوان وبلاگ گذشته را بار دیگر بخوانم تا راه در پرتو این توصیف کلی شیخ اجل روشنایی نسبی یابد:
به راه بادیه رفتن به ازنشستن باطل
اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
فلسفه اسلامی به زبان ساده
ایام گرامی
انتقادات و تحلیلات
گزارش هايي از تاريخ فلسفه
نقل قول هایی مستقیم
تصاويري از روزمرگي
پيوندها:اينجانب مسئوليتي در قبال مطالب نوشته شده در وب هاي پيوند ندارد
برادرم: حميد قهوه چيان
فيلسوف 319: سجاد زند
آقای انجمن: سید علیرضا موسوی
شاعري جاويد: محمد نوين
دوباره کورسویی اما نه دیگر سرخ: مرتضی اصلاحچی
یک لیبرال انتقادی: رشید اسماعیلی
مردي در راه عرفان برابري و آزادي: مجتبي نجفي
آقاي ژورناليست: فريد مدرسي
انديشه در ايكنا: مرتضي صفايي
اولين دبير انجمن علامه اي كه من ديدم: هادي كهال زاده
ترم دو بود كه تعليق شد: امير حسين ايرجي
استاد فلسفيدن: ميثم اماني
زیر درخت زرد آلو: مهران هژبر
يك كارگزاراني ذاتي: مصطفي فروزان
بام اضطراب: مهدي فخر
دانشجويي با تخصص حقوق كيفري: پدرام صادقيه
بيگاه نويسي كه نمي خواهد از درد بنالد: محمد منصوري
گزارش هايي زنده و خواندني از زندگي در مونترال: رضا نامداري
نوشته هاي فرزندي از ديار سلدوز: سجاد معين فر
فکر می کند آدم بدی است! مریم چترچی
آپلود تصوير
دايره المعارف فلسفي استانفورد
مردي براي عذاب كشيدن: محمد محمودي
دوست گرامي: حسين فراستخواه
دوست دوران راهنمايي و پيرو خط رهبري: سجاد دين پرست
از ياران دانشكده حقوق و علوم سياسي: علي بزرگيان
خواندني هاي پيشنهادي
(مصاحبه کننده مرتضی صفایی)احسان شريعتی: عقلانيت قرآنی نوشتارمحور است
محمد علي ابطحي: كريسمس
مصطفي فروزان:زندگی و آثار یورگن هابرماس (2)
محمد نوین: یلدا؛ زادروز ایزد مهر
محمد نوین(و یک شعر بی نظیر): و می خندی به ریشهای تنکم
مجتبی نجفی: تحلیل لوموند از گزارش اخیر سازمان اطلاعات امریکا
گفت و گو با پوران شريعت رضوي به بهانه دوم آذر سالگرد تولد دکتر شريعتي
میثم امانی: در باره متنی از قدیس برنار درتاکید اهمیت خود شناسی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY