تبليغاتX
 حرکتی دیگر
 

وحدت جوهر و وجود در فلسفه‌ی اسپینوزا

اسپینوزاباروخ اسپینوزا فیلسوف عقل‌گرای هلندی یهودی الاصل بود اما به خاطر ترک شعائر مذهبی از جامعه یهودی طرد شده بود. به شغل عدسی‌تراشی امرار معاش می‌نمود. ساده زیست بود و در سن 44 سالگی در اثر بیماری سل وفات یافت. او از اتباع دکارت بود هرچند لایب‌نیتس او را منحرف خوانده باشد. شباهت‌هایی با پارمیندس داشت و در فیلسوفی مانند هگل تاثیر گذاشته است.

اسپینوزا را وحدت وجودی دانسته‌اند. او درباره‌ی جوهر می‌گوید: « فی نفسه وجود دارد و بنفسه تصور می‌شود»      

   در نتیجه وی تنها به یک جوهر نامحدود واجب قائل بود. او اعتقاد داشت جوهر واحد است. اسپینوزا جوهر واحد را خدا و طبیعت نیز خوانده است. مراد او از طبیعت در اینجا صرفاً طبیعت مادی نیست بلکه همه چیز را شامل می‌شود.

در فلسفه‌ی اسپینوزا همه‌ی کثرات به جوهری یگانه باز می‌گردند و اوصاف با حالات اویند. خدا صفات بی نهایتی دارد که ما تنها دو صفت از او را می‌شناسیم. این دو صفت فکر و امتداداند که دکارت هر یک از این دو را، جوهری متباین از هم دانسته بود. « ما از صفات الهی، دو صفت فکر و امتداد را درک می‌کنیم از صفات دیگر چیزی نمی‌توان گفت، زیرا معرفت ما به آنها ممکن نیست».

اسپینوزا با یگانه گرفتن جوهر، ثنویت دکارتی بین جوهر فکر و امتداد را حل می‌کند. او بر آن است که این دو جنبه‌هایی از یک شیء واحدند. بدین‌سان نفس تصور بدن است و خودآگاهی که منشاء جسمانی دارد تصور نفس می‌باشد. یگانگی جوهر، خدا و طبیعت را نیز یکی می‌سازد. طبیعت یا هر آنچه هست همان خداست و نمی‌توان خدا را موجودی ماوراء طبیعت دانست. اگر خدا طبیعت است طبیعت غایتی ندارد زیرا در آن صورت خدا وجود کامل نخواهد بود. علت غایی از فلسفه‌ی اسپینوزا حذف می‌شود. « طبیعت هیچ قصد ثابتی در نظر ندارد و همه علل نهایی صرفاً ساخته و پرداخته انسان است». با حذف علو و تعالی خداوند علیت طولی حذف می‌گردد وبه جای آن ضرورت طبیعی می‌نشیند. هیچ امکانی وجود ندارد و طبیعت خود راخلق می‌کند. در این میان انسان اختیاری ندارد زیرا اعمال او حاصل طبیعت است. اختیار انسان حاصل جهل به علل طبیعی اعمال ماست و ما حقیقتاً مختار نیستیم.

اسپینوزا در تعریف جوهر، وجود را قرار می‌دهد و تفاوتی که ابن‌سینا و توماس آکویناس بین وجود و ماهیت (یا همان جوهر) قائل بودند را نادیده می‌گیرد. همین خلط بین وجود و ماهیت است که اسپینوزا را به وحدت وجود راه می‌برد. نتیجه‌ای که حاصل نادیده گرفتن تفاوت میان وجود و ماهیت است. از سویی دیگر با اینهمانی خدا، طبیعت و جوهر تکثر تبیین نمی‌شود و موجودات تنها حالات خداوند در نظر گرفته می‌شوند کثرت اشیاء جهان که همان صفات خداست معلول خداست. به عبارت دیگر هم علت و هم معلول ذات باری تعالی است.

اگر چه اسپینوزا را قائل به وحدت وجود خوانده‌اند اما با در نظر گرفتن غفلت وی از تفاوت وجود و ماهیت که باعث اندراج وجود در تعریف جوهر گردیده است، می‌بایست او را قائل به وحدت جوهر خواند؛‌چه آنچه باعث می‌شود اسپینوزا طبیعت را با خدا مساوی بداند تعریف او از جوهر است. وقتی وجود همان جوهر باشد،‌جوهر واحد خواهد بود زیرا وجود واحد است و غیرندارد. از سویی دیگر اینهمانی وجود و ماهیت امکان استعلاء و از وضع مادی را از بین می‌برد زیرا استعلا نیازمند اختیار است در حالی که ما از صفات خداییم و اختیاری نمی‌توانیم داشته باشیم.

 

 

 


 

نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در شنبه 1386/12/18 ساعت 3:13 موضوع گزارش هايي از تاريخ فلسفه | لینک ثابت


هراکلیتوس تبیین حرکت محورانه از عالم

                               هراكليتوس

 

هراكليتوس از فلاسفه آغازين يونان است. او نيز به دنبال توجيه كثرت مي باشد. هراكليت بر آن مي رود تا جهان را چون كل واحدي در شدن؛ تبيين نمايد. از آن روست كه ارسطو بر آن مي رود تا بگويد هراكليت همه چيز را در تغيير مي داند، اما اينگونه نيست و هراكليت وحدت را در عين كثرت شدن لحاظ نموده است.

« بنابر اين در نظر هراكليتوس « واقعيت» واحد است. اما در عين حال كثير است. نه صرفا به طور عرضي، بلكه به طور ذاتي. براي وجود «واحد» اساسي خواهد بود كه در عين حال واحد و كثير باشد؛ يعني هماني (وحدت) در نه آني (كثرت) باشد»

حركت در نزد هراكليت حركتي جوهري است. جوهر در خود واحد و كثير است. ثابت و واحد است از آن حيث كه داراي وجود واحدي است و اما كثير است از آن حيث كه هميشه در حركت است. اين هماني در عين نه آني است. كثرت به درون وحدت راه مي يابد. تضاد و دگرگوني ذاتي ثابت و واحد است. جهان چون آتش واحدي است كه كه با حركت دائم خود را بازتوليد مي كند. هيچ خودي نيست مگر در دگرگوني.

هراكليت استعاره ي آتش را به كار مي برد. آتش واحد است اما تنها با كثرت در خود مي تواند بماند. آتش در داد و ستد است كه مي تواند بماند. «همه‌ ي اشياء با آتش و آتش با همه ي اشياء مبادله مي شود؛ همان گونه كه كالا با پول و پول با كالامبادله مي شود.» شيء آتش مي شود و آتش شيء.

آتش مي تواند استعاره اي از وجود باشد كه واحد است. اين ميزان هاي آتش است كه اشياء را طبقه بندي مي كند.«چنانكه ديديم، ستيزه ي دائم در جهان است، و همچنين ثبات نسبي كه ناشي از اندازه هاي متفاوت آتش است كه كم يا بيش به نسبت هاي مساوي روشن و خاموش مي شوند»

ستيزه معناي منفي ندارد معناي كاملتر خود را در قوه و فعل ارسطويي مي يابد آنجا كه قوه اگر چه هست توانايي است و جوهريت ندارد. ستيزه و جدال معنايي از تغيير در خود دارد و تبييني است براي تحليل كثرت متافيزيكي.

 

 

نقل قول ها از جلد اول تاریخ فلسفه کاپلستون می باشد. بخش هراکلیتوس.


 

نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در دوشنبه 1386/10/10 ساعت 10:23 موضوع گزارش هايي از تاريخ فلسفه | لینک ثابت


تاملي در معرفت شناسي ديويد هيوم

    ديويد هيوم

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در شنبه 1386/09/24 ساعت 10:51 موضوع گزارش هايي از تاريخ فلسفه | لینک ثابت


بارکلی پدیده باور خداپرست

                        جرج باركلي


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در سه شنبه 1386/09/20 ساعت 23:33 موضوع گزارش هايي از تاريخ فلسفه | لینک ثابت


جان لاک اعتدال گرایی یک تجربه بنیاد عقل گرا

جان لاك«جان لاك به سال 1632 در رينگتن نزديك بريستول زاده شد.» او را تجربه گرايي تمام عيار نمي توان دانست. او منشا معرفت را تجربه عنوان كرد اما محتواي آن را صرفا تجربي ندانست. وجود هايي مانند علت و جوهر را پذيرفت و كيفيات اوليه را مانند امتداد از كيفيات ثانويه(مانند رنگ) جدا كرد و قائل بود كه اساسا اين كيفيات اوليه اند كه وجود دارند. او را نمي توان را نمي توان در سنت پديدارشناسييي دانست كه خلفش هيوم مشخصه ي آن است.

لاك مفاهيمي چون جوهر و عليت را حاصل تخيل و تداعي ندانست. او مخالف مفاهيم و تصورات فطري بود. براي لاك تصورات كه عبارتند از صور معقول (مانند عليت) و صور محسوس (مانند انسان) دال بر چيزها هستند. و هر آنچه در ذهن ماست تصور است. چون فطريات چيزهايي در جهان خارج نيستند پس ما فطريات به معني تصوراتي فطري (چه بالقوه و چه بالفعل) نداريم. پيشتر دكارت از تصورخدا به عنوان تصوري فطري چون مهري كه سازنده بر جنس ساخته شده اش مي زند ياد كرده بود.

نزد لاك سرچشمه معرفت يا تجربه تنها معطوف به جهان خارج نيست بلكه ما به تجربه ي درون خود نيز مي پردازيم. لاك كل فلسفه ي مدرسي و عقلي را نفي و رد نمي كند. براي مثالا علاوه بر حفظ مقولاتي چون علت و جوهر لاك قائل به تجريد يا انتزاع كلي از جزئي نيز هست.  از اين رو، يعني نسبت فلسفه ي لاك با عقليون مي توان شباهت هايي بين فلسفه ي او و فلسفه ي اسلامي يافت. كليات ويژگي موجود ذهني است و جزئيت ويژگي موجود خارجي. با بياني ديگر مي توان چنين تحليلي را در لاك پي گرفت از ديگر سو مكان مطلق و زمان مطلق آنگونه كه در فلسفه ارسطو تعريف شده است باقي مانده است. نيز لاك تينهماني را حاصل وجود مي داند.

جوهر محصول تجربه نيست اما آنچنان كه باركلي و هيوم آن را حذف كردند براي لاك  نگاه داشتن جوهر حاصل استنباط است پس معقول است. نيز ما از تجربه دروني جوهر نفس را بيرون مي كشيم.

مشابهت هاي متعدد لاك با عقل گرايان در معرفت شناسي و سياست و اخلاق لاك را از تجربه گرايان عريان انگليسي جدا مي كند. او را مي توان از اين رو تجربه بنيادي عقل گرا ناميد. فيلسوفي كه اگر چه تجربه گرا بود براي برهان اعتبار فراواني قائل بود وخدا را با برهان ثابت نمود. در سياست به حقوق طبيعي قائل بود و دولت را در بربر مردم مسئول مي خواست. اعتدال را علاوه بر عقل گرايي اش ديگر خصيصه ي فلسفه ي لاك مي توان دانست.


 

نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در پنجشنبه 1386/09/08 ساعت 23:51 موضوع گزارش هايي از تاريخ فلسفه | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting