ما از سویی فانی هستیم و روزها ما را ره به تباهی و نیستی می نماید. زندگی دنیایی در گذر است و این «من» میرنده. از این حیث انسان عدم را در پس زمینه خود می یابد. او با زاده شدن در عدم می افتد عدمی که روزی او را در بر می گیرد. آگاهی از این وضع اوج غم و  نا تواني است. انسان اين زاينده آگاهي و اين يدك كشنده خود در عدم فرو مي رود و اين فرو رفتن گويي تدريجي و هميشگي است.

 

از سويي ديگر انسان خدا را مي يابد(اگر بيابد) خدا نه به عنوان  كمال عصمت و اوج اخلاق آنچنان كه كانت خدا را فرضي اخلاقي در ميان مي آورد بلكه به عنوان موجودي عيني و متافيزيكي پس زمينه عدم را موقتي مي كند. خدا وجود را اعطا كرده است و او از آن رو كه وجود مطلق است خاستگاه ماست. ما را فناي دنيا، در بي خبري از خانه وجوديمان است كه مي ربايد.

 

به نظرم اين بي خانماني الحادي ما را با وجود غريبه مي كند. افسرده مي كند از خويش به درمان مي كند و در مرگ دائما فرو مي برد. و چه زيباست آن جايي كه خدا مي فرمايد كه او سرپرست ايمان آورندگان است و آنها را از تاريكی به نور خارج مي كند. آري اگر چه ما انسانيم اما مخلوق. انسان اصالت من و بي خداي الحادي تنها بايد بسوزد و بسازد تا بميرد. خانه ی او تنها عاریتی در عدم است.

 

فناي انسان با ايمان بخدا بقا مي شود. و البته اين فناپذيري مادي و اين جهاني اوست كه او را مضطرب مي كند. مومن اگرچه در حال اضطراب است مي داند كه خانه دارد. او خانه را مي خواهد و همين خواستن خانه و بقا او را از تباهي مي رهاند.


 

نوشته شده توسط میثم قهوه چیان در سه شنبه 1387/02/03 ساعت 0:23 موضوع انتقادات و تحلیلات | لینک ثابت